محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3300
تاريخ الطبرى ( فارسي )
جاى گرفته بودند . ابراهيم بن اشتر نيز پس از مغرب از خانهء خويش در آمد كه آهنگ مختار داشت . شنيده بود كه ميدانها از مردان پر شده و نگهبانان ، بازار و قصر را در ميان گرفتهاند . حميد بن مسلم گويد : شبانگاه سه شنبه از پس مغرب با ابراهيم از خانه اش برفتيم تا به خانهء عمرو بن حريث رسيديم . گويد : ما با ابن اشتر يك دسته سوار بوديم در حدود يكصد كه همه زره داشتيم و آن را زير قبا مستور داشته بوديم ، شمشيرها را آويخته بوديم و سلاحى جز شمشير نداشتيم كه به شانه هامان آويخته بود و زره ها كه با قباها مستور شده بود . و چون از خانهء سعيد بن قيس گذشتيم و به خانه اسامه رسيديم گفتيم : « از طرف خانهء خالد ابن عرفطه گذر كنيم . آنگاه ما را به طرف محلهء نخيله ببر كه از خانه هاشان بگذريم تا به خانهء مختار برسيم . » گويد : ابراهيم كه جوانى نورس و دلير بود و تلاقى با آن قوم را ناخوش نمىداشت گفت : « به خدا بر خانهء عمرو بن حريث و كنار قصر و وسط بازار مىگذرم تا دشمن را بترسانم و به آنها بفهمانم كه به نزد ما چيزى نيستند . » گويد : راه باب الفيل گرفتيم كه از خانه هبار مىگذشت آنگاه به طرف راست پيچيد كه از خانهء عمرو بن حريث مىگذشت . وقتى از آن گذشت اياس بن مضارب را ديديم كه با نگهبانان مسلح همراه بود به ما گفت : « شما كيستيد ؟ چكارهايد ؟ » ابراهيم گفت : « من ابراهيم پسر اشترم . » ابن مضارب گفت : « اين جماعت چيست كه همراه تو است و چه مىخواهى ؟ به خدا كار تو گمان آور است ، شنيدهام هر شب از اينجا مىگذرى ، ترا رها نمىكنم تا پيش امير ببرم و راى خويش را دربارهء تو بگويد . » ابراهيم گفت : « بى پدر نباشى ، بگذار برويم . »